تبليغاتX
نه,باید بروم,قرار دارم,قرار ندارم...
بگذار هرگز کسی نداند آن شب میان من و رکسانا چه گذشت
 

 

حجم سفيد رنگي

                    كه

                      آستين هايش از دست بلند تر بود

   انگار دستكش به دست داشت... م

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اسفند 1388ساعت   توسط هومر هدایت زاده | 
 

 

همينطور كه به ماه نگاه مي كردم

صبح شد

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اسفند 1388ساعت   توسط هومر هدایت زاده | 
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت   توسط هومر هدایت زاده | 

می خواهم شعری بگویم

آرام

شبیه مادرم

"علی نجفی"

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت   توسط هومر هدایت زاده | 

من همین چند ماه پیش را خوب به یاد می آورم، آن تب و تاب عجیب برای دعوت از خاتمی ، برای دعوت از کسی که تمام ما فکر می کردیم می تواند ایرانمان را نجات دهد،این را خوب می دانستیم،حدس نمی زذیم چون هر کداممان به زعم خودمان و به گونه ای آن دوران را حس کرده بودیم و دیده بودیم ... حالا که هوای ایران را می بینیم ،دلمان تنگ تر می شود و آن روز ها دوستر داشتنی... این روز ها آنقدر از امروز ایران گفته اند که اگر من هم بخواهم بگویم دیگر جایی برای حرف های جدید نمی ماند .

اگر شما هم به فراموشی های مصلحتی دچار نشده باشید حتما خوب یادتان هست که خاتمی آمد ، با همان عهد پیشین،و ما سرشار شده بودیم،لبریز شده بودیماز شوق،یکی شدیم،خالص شدیم و دیگر هیپ جای شکی باقی نمانده بود برای ساختن دوم خردادی دیگر که خاتمی راهش را خوب بلد بود،ارکه ایرانیان را که یادتان هست؟همه چیز چقدر خوب بود؟چقدر خالص بود؟خواهش می کنم کمی به ذهنتان فشار بیاورید و آن روز های کوتاهی که طعم گس تصور حضور دوباره خاتمی در تریبون سازمان ملل در سرمان غوغایی می کرد را به یاد بیاورید،به خدا کار سختی نیست،همین چند ماه پیش را می گویم.

اما واقعا آن روز ها کوتاه بودند،خیلی کوتاه،آنقدر که بگویی سلام و قبل از اینکه کلامی برای گفتن به ذهنت بیاید وقت خداحافظی رسیده بود ،چون میر حسین به صحنه آمده بود ، و ما همه باید می گفتیم خداحافظ خاتمی عزیز!می حسینی که ما،من و تو،هیچ نمی دانستیم که چه بر او گذشته و فقط در گوشه و کنار سالهای 76 و 80 و 84 زمزمه هایی بود که شاید او بیاید و همین ما را کنجکاو می کرد که مگر میر حسین کیست؟چرا من همیشه فقط می دانستم که نامی به نام میرحسین هست و گاهی هم اگر گوشهایم را تیز تر می کردم ، جمله نخست وزیر دوران جنگ به گوشم می خورد.کجا بود این میرحسین؟چرا امروز آمد؟چرا با ما چنین کرد؟چرا تمام امید ما را نادیده گرفت؟شور ما را نادیده گرفت؟میثاق ما با خاتمی را ندید؟؟؟مگر می شود؟!! حتما همه را دیده بود...

من سرخورده بودم،خسته بودم و ترجیح دادم به خانه ام بروم ، در گوشه اتاقم بنشینم و اصلا فراموش کنم که چه بر من گذشت؟از همان فراموشی های مصلحتی...

مدتی بود که همانطور افسرده پشت پنجره نشسته بودم و حسرت تنها حس عمیقی بود که در من وجود داشت. یکی از همان روزها کسی از منظر پنجره ام گذشت که هیچ از او به یاد ندارم جز مچ دستی که نوار سبز رنگی بر آن بسته بود. از خانه بیرون رفتم،همه جا را گشتم و او دیگر هیچ کجای آنجا نبود.دوباره مردم را دیدم،مردمی که سرشار بودند،لبریز بودند،خالص بودند،حیرتم را برانگیخت،کمی آنطرفتر عکسی از خاتمی به چشم می خورد که پشت میرحسین ایستاده بود ، جلوتر رفتم و خوب دیدم که خود خاتمی است و چقدر محکم پشت میرحسین موسوی بود.مگر ما پشت خاتمی نبودیم؟چه بر سرمان آمده که حالا می خواهیم آنقدر جلو تر از او برویم که حتی صدایش را هم نشنویم...مگر ما پشت اندیشه سیاسی خاتمی نبودیم؟ خب حالا چیزی جز اندیشه سیاسی خاتمی میرحسین را نشان می داد؟؟ مگر ما پشت شخصیت خاتمی نبودیم؟ حالا شخصیتی جز خاتمی میرحسین را نشان می داد؟؟؟ -روزگاری کسانی پشت خاتمی بودند ، با هم بالا آمدند و خاتمی از آن اوج دستشان را گرفت،بالا برد،به مردم نشانشان داد، فضا و جرئت گفتگوی به دور از تهجر به آنها داد، نامشان را روشنفکر و اصلاح طلب گذاشتند و حالا ریسمان قدرتی پیدا کرده اند و دیگر خاتمی را نمی شناسند... این اخلاق سیاسیست؟؟آهای!! دشمن را اشتباه گرفته اید ، این خاتمی هرگز ادبیات جنگ طلبانه ای نداشته که حالا اینچنین به جنگ با او برخاسته اید، آن هم با آن لحنی که کرباسچی عزیز چند وقت قبل در سلامت عقلی ما،من و تو، شک کرده بود- بگذریم، ما ادبیاتمان ادبیات آشناییست،گفتگوی تمدن ها،مهرورزی و آرامش،تنش زدایی،و در عین حال صلابت...

من آن روز ها به خاطر میثاقم با خاتمی می خواستم برای برای میرحسین کاری بکنم،به سراغش رفتم،پای گفتمانش نشستم،اندیشه و ادبیاتش را دریافتم،ارزش های درونی اش را دیدم و وقتی دریافتم او کیست؟ دیگر عهدی با خاتمی در کار نبود، من دیگر برای خاتمی اینجا نیستم، من برای ارزش هایی اینجا ایستاده ام و مچ دستم سبز رنگ است که در این روزگار نایابند،من از گفتمان محبت، ارزش های انسانی و آبروی ایرانم سبز شده ام و حالا خوب می دانم همه آنهایی که سبز شده اند برای چه سبزند؟ آنهایی که در روستاها سبز شده اند،آنهایی که در بیابانها سبز شده اند،آنهایی که در جنگل ها سبز تر شده اند یا در هر کجای دیگری که توان رویش و سبز شدن باشد... گاهی برای گریز ، گاهی برای یافتن، خیلی ها تنها می دانند چه نمی خواهند اما ما کسانی هستیم که می دانیم چه می خواهیم؟؟ از همه اینها بگذریم تمام حرف من این بود ؛ خاتمی محبوب است اما من تنها برای میرحسین سبزم و در ضمن در برگ رای جای اسم یک نفر خالیست.من هرگز به دنبال دوم خرداد دوم نیستم ... ما 22 خرداد اول را می آفرینیم...

سبز تویی که سبز می خواهمت...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت   توسط هومر هدایت زاده | 
این روز ها جور دیگه ای شدم ... مدتی است ... بعد از هزاران سال حس می کنم آروم شدم و همین چند لحظه حس برای ۱۰۰ هزار سال واستادن جلوی هر چه که در کنار من نیست کافیه ...

یه ترانه که این روزا دوسش دارم می گه هنوزم می شه عاشق شد هنوزم حال من خوبه ...

این روز ها فکر می کنم بزرگترین تفاوت انسان با آدم در احترام قائل شدن برای خودشه ... برای خودش و انتخاب خودش ...

 منی که در همین حوالی پرت شده بودم ... حالا ایستاده ام و به میانتان باز گشته ام...

شب های هجر را گذراندیم و زنده ایم ..... ما را به سخت جانی خود این گمان نبود .... سعدی بزرگ

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت   توسط هومر هدایت زاده | 
سلام ... تا همین چند لحظه قبل توی این پست از اومدن خاتمی گفته بودم ... اونقدر ابنجا مونده بود که خودم هم خسته شدم ... از پا در اومدم ... له شدم ... چلانده شدم ... و امروز خذفش کردم ... همین

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت   توسط هومر هدایت زاده | 
این بیست و یکمین روز از سرد ترین فصل سال بود... فصلی که هنوز برای من تلخ نبوده ... من هزاران سال پیش در چنین روزی وقتی هوا عجیب برفی بود به دنیا اومدم و خوب یادم نیست در این مدت چند بار دیگه مردم و باز به دنیا آمدم اما می گن ۲ روز در زندگی انسان ارزشمند تر از روز های دیگرند:روزی که به دنیا می آیی و روزی که در می یابی برای چه به دنیا آمده ای؟؟ 

 من فکر می کنم به دنیا آمده ام تا تو را ببینم و خواهم مرد تا تو را با ولع بیشتری ببینم ... همین

میلاد یکی کودک شکفتن گلی را ماند

چیزی نادر به زندگی آغاز می کند

با شادی و اندکی درد

روزانه به گونه ای نمایان بر می بالد

بدان ماند که نادره نخستین است و

نادره آخرین.

مارگوت بیگل

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت   توسط هومر هدایت زاده | 

وقتی مادر بزرگم مرد

من داشتم قصه می نوشتم

مادر بزرگ مرد؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت   توسط هومر هدایت زاده | 
هیچ کس نمی دونه دیشب وقتی من توی جاده نیشابور به مشهد حیرانی رو با بلند ترین صدای دنیا گوش می کردم به چی فکر می کردم ... اما شبی بود دیشب که باید فریاد می زدی: شد ز غمت خانه سودا دلم و سعید هم کنار من نشسته باشه و با هم داد بزنیم :رفت بر این گنبد مینا دلم...م

من همیشه بودم حتی زمانی که حرفهام رنگ قرمزش رو از دست داده بود ... همه عمر عاشق بودم و عشقی بزرگ همچون آتشفشانی عظیم هر لحظه با گدازه های سوزانش من رو به قعر می کشید... من اما دلتنگیم رو تاب آوردم ولی بوی درد عجیب در من مانده...

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت   توسط هومر هدایت زاده | 
دستهایم را گرفته بودند

دهانم را بسته بودند

اگر چشمانم را هم گرفتند

وقتی سه بار پایم را به زمین کوبیدم بدان عجیب دوستت دارم 

من همیشه لی لی بازی می کردم

هروقت تو پشت پنجره تان بودی

و من می ترسیدم از اینکه زمین بخورم...تو بخندی...دختر همسایه بخندد...

تمام دنیا بخندند...رئیس سازمان ناتو بخندد...خدا بیاید توی کوچه ما و بخندد...

تو بخندی... تو بخندی.. تو بخندی و

من از اینکه پایم درد می کند و نمی توانم با تو بخندم

 بگذریم اینجا هوا عجیب سرد است

می خواهم به درون برگردم... پاهایم را هم گرفته اند

۲۵آذر ۸۷ مشهد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت   توسط هومر هدایت زاده | 
امروز که در مشهد برف می بارید آدم حس کرد که چقدر قشنگه اگه زیر برف کمی قدم می زد ... وقتی بیرون رفت سرما را فهمید و همون آدم حس کرد که چقدر لذت بردن از زندگی سخته .... امروز تمام تلاش مردم این حوالی برای درک زندگی نتیجه داشت...
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت   توسط هومر هدایت زاده | 

چند روز قبل وقتی در خانه را باز کردم و باد به صورتم خورد٬وقتی آسمان را نگاه کردم٬آسمان گرگ و میشی که ابر های غریبی داشت٬حس کردم امروز هوای نیشابور یک چیز کم دارد٬مدت زیادی فکر کردم٬تمام روز های دیگر را با همه چیز هایش تصور کردم٬اما فقط موقع خواب همان روز بود که یادم آمد هوای امروز صدای قار قار چند کلاغ را کم داشته بود٬از رختخواب بلند شدم و شروع به نوشتن کردم٬از گذشته٬از انسان بودن٬از خدا٬از اشتباه خدا و از همه چیز هایی که بوی تغفن می داد.مدت ها بود که از خودکارم که زمانی رفیقم بود ٬دور مانده بودم و کلاغی که قارقار نکردنش سرم را برد نشانی خودکارم را به من داد 

       پس هومر به همه تان سلامی دوباره می کند

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت   توسط هومر هدایت زاده | 
گاهی

بوی

درد را

      حس می کنم٬

همیشه در حوالیم یک عده می روند و

                                    یک عده با لبخند می آیند

در چهره هایشان هیچ چیز مشترک با من نیست٬

   تنهایی!!!!!...

به درونم نگاه می کنم

                     شکل درد را می یابم

این چندمین روز است؟

           یک هزار و سیصد و هشتاد و هفت٬هشت٬نه٬...

                             زمان چقدر زیاد می گذرد؟!؟

آدم از اینهمه تنهایی خسته می شود٬....

در آن هیاهو توی احمق به من چشمک می زنی٬

                                       من می خندم

و ناگهان درمی یابم

                    چقدر شبیه دیگران شده ام!؟!

 

                                                             ۱۴ آذر ۸۷ نیشابور

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت   توسط هومر هدایت زاده | 
همیشه بزرگترین خواست انسان این بوده:

من می خواهم به گذشته برگردم

و همیشه پاسخ این بوده:

این امکان ندارد...هرگز

ما جایی زندگی می کنیم که برای رنج نکشیدن از جامعه مان باید هر لحظه خودمون رو گول بزنیم و تابیرات گاه خنده داری از واقعیات برای خودمون ارایه بدیم...هدف از زندگی چیست؟؟ آیا ما نیامده ایم تا از زندگی لذت ببریم؟؟ ما همواره خودمان را گول می زنیم و می گوییم از زندگی لذت می بریم در حالی که خیلی از اوقات می دانیم این زندگی ای نیست که ما از آن لذت می بریم بلکه دقیقا زندگی ایست تا دیگران بیندیشند ما لذت می بریم... رسالت بزرگی که اینجا بر دوش انسانها سنگینی می کنه اینه که درون خودش رو بشناسه و دقیقا چارچوب های اخلاقی ای که همواره به او لدت و آرامش درونی می دند رو بشناسه و تازه مشکل ترین کار اینست که خودش را در بند این اخلاقیات کند و به قول نویسنده ای: اخلاقیات ما رو در بند نمی کنند و این ماییم که باید خودمان را در بند اخلاقیات کنیم ... ممکن است در اینجا نوعی سفسطه پیش بیاد در مورد اینکه مفهوم آزادی در این میان چی می شه ... بحث در این است که ما در برداشت آزادی و تعهد دچار اشتباه شدیم و درک درستی از آن نداریم و یا اگر هم داریم برای توجیه اشتباهاتمون باز هم به نوعی مشغول گول زدن خودمون هستیم.به هر حال پیشنهاد می کنم در مورد دست یافتن به مفاهیم درست همچین تابیراتی از فلسفه و شعر کمک بگیرین... بدون شک کمک بزرگی خواهد بود

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت   توسط هومر هدایت زاده | 

حضرت خداوندگار مولانا

رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن

                                    ترک من خراب شبگرد مبتلا کن

ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها

                                   خواهی برو ببخشا خواهی بیا جفا کن

از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی

                                   بگزین ره سلامت ترک ره بلا کن

ماییم و آب دیده در کنج غم خزیده

                                    بر آب دیده ما صد جای آسیا کن

خیره کشیست مارا دارد دلی چو خارا

                                    بکشد کسش نگوید تدبیر خونبها کن

بر شاه خوب رویان واجب وفا نباشد

                                    ای زرد روی عاشق!تو صبر کن وفا کن

دردیست غیر مردن آن را دوا نباشد

                                    پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن

در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم

                                    با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن

گر اژدهاست بر ره عشق است چون زمرد

                                    از برق این زمرد هین دفع اژدها کن

          ***************************************

نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم

                                    در این سراب فنا چشمه حیات منم

وگر به خشم روی صد هزار سال ز من 

                                    عاقبت به من آیی که منتهات منم

نگفتمت که به نقش جهان مشو رازی

                                    که نقش بند سرا پرده رضات منم

نگفتمت منم بحر و تویی یکی ماهی

                                    مرو به خشک که دریای باصفات منم

نگفتمت که چو مرغان به سوی دام مرو

                                    بیا که قوت پرواز پر و پات منم

نگفتمت که تو را ره زنند و سرد کنند

                                    که آتش و تپش و گرمی هوات منم

نگفتمت که صفت های زشت بر تو نهند

                                    که گم کنی که سر چشمه صفات منم

اگر چه راه دان که راه خانه کجاست

                                     وگر خدا صفتی دان که کدخدات منم

      ******************************************

مسلمانان مسلمانان مسلمانی ز سر گیرید

                      که کفر از شرم یار من مسلمان وار می آید

 

                                  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت   توسط هومر هدایت زاده | 
بوی تند الکل

روی تختش دراز کشیده بود،در اتاقی که نه می شود گفت بزرگ است و نه کوچک،پنجره ای دارد که از روی تخت می توان به راحتی بیرون را دید،بیرون دیوار ها ،بیرون جایی که می سازیم تا باران لباس هایمانرا خیس نکند ...و فراموش می کنیم که بعضی شبها چه لذتی دارد زیر باران راه رفتن،خیس شدن و چند پک سیگار برای گرم ماندن،آه!آدم را دیوانه می کند،آدم از لذت دیوانه می شود،آدم از اینکه تک تک سلول های ریه اش را می ترکاند لذت می برد ... وقتی به این چیز ها فکر کنیم می فهمیم آدم ها ذاتا کمی احمقند. یکی از همین شب هایی زیر باران راه می رفت به اتفاقاتی که همان چند ساعت پیشش اتفاق افتاده بود،یادش می آمد باید باز هم تاوان دهد ،تاوان اشتباهات خودش،تاوان اشتباهات دوستش،همسرش،یا حتی خدا!هه!کدام خدا؟؟؟اشتباه از حماقت نشأت می گیرد. صبح آن روز وقتی از خیابان اصلی شهر عبور می کرد،ویترین یک مغازه آلات موسیقی نظرش را جلب کرد.وقتی وارد مغازه شد پیر مرد فرطوطی را دید پشت پیشخوان چوبی مغازه اش نشسته بود و از پشت عینکی که روی نوک دماغش قرار داشت به صفحات روزنامه خیره شده بود،وقتی مرد جوان را دید از بالای عینکش درست مثل نگاه یک فروشنده به خریدار به مرد جوان خیره شد،روزنامه را روی پیشخوان گذاشت و از روی صندلی بلند شد،به مرد جوان گفت:می خواهی با یک زن بخوابی؟؟؟ مرد جوان که به حلقه دور انگشتش خیره شده بود ،پاسخ داد:این چه سوالیست؟معلوم هست تو اینجا دقیقا چه کاری می کنی؟ بدون اینکه ادامه بدهد از مغازه خارج شد،روی سنگفرش سرد پیاده رو ها قدم می زد،نگاه مردمی که کمی آنطرف تر در مه گم می شدند سنگینی عجیبی داشت.به سمت خیابان شماره یازده پیش می رفت،از جیب پالتویش سیگارش را در آورد،حتما تا وقتی به خانه دوستش برسد آخرین پک سیگارش را گرفته است ،خیابان یازده،شماره صد و شصت و چهار،زنگ خانه را زد و دوستش مقابلش ظاهر شد،با هم وارد خانه شدند،شومینه هیزم سوزی که در گوشه ای از سالن اصلی خانه قرار داشت،هوا را به خوبی گرم می کرد.دوستش بدون هیچ مقدمه ای پرسید:می خواهی با یک زن بخوابی؟؟ مرد جوان شوکه شد.«امروز چه چیزی در من این تصور را در دیگران بر می انگیزد که من نیاز به هم خوابی با یک زن غریبه دارم؟» او هرگز از این نیازش با کسی حرف نزده بود... دوستش از او خواست تا برای در آوردن لباس هایش به اتاق مجاور برود.در اتاق را باز کرد و زن جوان زیبا و عریانی را دید که روی صندلی مقابل آینه نشسته بود و اندام لخت بی نقص و تراشیده اش تصویری فراموش نشدنی در انسان ایجاد می کرد،بوی مطبوع الکل و یک شیشه نیمه پر توجه اش را جلب کرد.در این فصل از سال و در این سرماچقدر لذتبخش است؟ کمی گرم می شود و وقتی زن جوان را با آن تمنای دیوانه وار بوسیده شدن مقابل خودش دید،خوب می دانست که دارد به تنها موجود زیبای طبیعت نگاه می کند.به سمت همدیگر رفتند.اتاق گرم بود و بوی مطبوع الکل همه چیز را،میز را،صندلی را،تخت را،و آن دو را عاشق می کرد.بوییدن،بوسیدن،لمس کردن و آنگاه دریافتن که می توان به همین سادگی عاشق بود.چند دقیقه بعد،تنها چند دقیقه بعد،همه چیز پایان یافته بود،تمام مظهر زیبایی ظبیعت کنارش دراز کشیده بود و درد لذتبخش جستجو،در آغوش کشیدن و در آخر یافتن،تمام تنش را خسته کرده بود.مرد جوان باید بلند می شد،رفت از جیب کنار پالتویش یک نخ سیگار برای رفع خستگی بردارد،برای لذت،برای لذت از ترکاندن تک تک سلول های ریه هایش ،برای همیشه و هر لحظه لذت بردن،زمان باید همراه با لذت سپری شود.زن جوان از کیفش جعبه سبز رنگی درمی آورد و یک دانه آدامس در دهانش می گذارد،یک جور خاصی آدامس می جوید.کم کم لباس هایش را پوشید و از خانه خارج شد،چند خیابان پایین تر،خیابان شماره بیست ویک،حتما همسرش مثل همیشه منتظرش است.باران شروع به باریدن کرده و لباس هایش دارند خیس می شوند،به خیابان بیست و یک می پیچد ،خانه پنجم،کلید خانه را می اندازد و می چرخاند،شومینه هیزم سوز و حضور همسرش خانه را به خوبی گرم می کرد،به سمت هال رفت،همسرش را دید با موهای خیس و آدامسی در دهانش که جور خاصی آن را می جوید،شب شده بود،دوباره پالتویش را برداشت و زیر باران پک های عمیقی از سیگار می گرفت.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت   توسط هومر هدایت زاده | 

با درودي به خانه مي‌آئي و

 

 

با بدرودي

خانه را ترک مي‌گوئي.

اي سازنده!

 

 

لحظه‌ي ِ عمر ِ من

به جز فاصله‌ي ِ ميان ِ اين درود و بدرود نيست:


 

اين آن لحظه‌ي ِ واقعي‌ست
که لحظه‌ي ِ ديگر را انتظار مي‌کشد.
نوساني در لنگر ِ ساعت است
که لنگر را با نوساني ديگر به کار مي‌کشد

 

سلام به تویی که اینجایی و هرگز خانه ام را ترک نمی گویی.بمان چای به اندازه چند کلامی هست... راستی من باید بروم...آخر با کسی قرار دارم ... یک دوست قدیمیست.... حالا حتما او هم بی قرار است ....

من امروز آمدم و ای کاش می شد همیشه ماند.اما به قول یکی:ما همه عمر دیر رسیدیم .....

برای شاملو بودن باید شاعر بود... سلام بر همه شاعر ها

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت   توسط هومر هدایت زاده | 
همین حوالی بود ... نمی دونم چند سال یا چند قرن یا حتی چند هزاره قبل بود که من تنها شدم...اما تنهایی به من یه چیز رو خوب یاد داد:توی این دنیا کنار ۶میلیارد آدم ،باز هم تنهایی و هیچ چیز تو رو از تنهایی بیرون نخواهد آورد...و انسان شاید از روی حماقت در تلاشی اصم فقط و فقط زندگی می کنه تا در تنهایی نمیره،همین...واقعا کسی درک نخواهد کرد بین من و او چه بود؟؟؟ خیانت،خیانت،خیانت کلمه شنیعیه که مثل پتک سرتو له می کنه...نه خیانت به تو...که خیانت تو به خودت ... می پکی و در تنهایی هر لحظه هزار بار میمیری...

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت   توسط هومر هدایت زاده | 
من هم زمانی می نوشتم...نمی دونم کجا گمش کردم...
+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت   توسط هومر هدایت زاده | 
+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت   توسط هومر هدایت زاده | 
مگر می شود دیگری را اینگونه عاشق بود؟؟؟
+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت   توسط هومر هدایت زاده | 
دوستش داشتم

    بی آنکه به او گفته باشم٬

و همبستگی چنان عمیق میانمان روییده بود

که واژه ها به تمامی عقیم می نمودند

 

۶ آذر ۸۷ نیشابور

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت   توسط هومر هدایت زاده | 

آن لبان

 

 

از آن پيش‌تر که بگويد

 

 

شنيدني‌ست.

آن دست‌ها

 

 

بيش از آن‌که گيرنده باشد

 

 

مي‌بخشد.


آن چشم‌ها

 

 

پيش از آن‌که نگاهي باشد

 

 

تماشائي‌ست.

و اين

 

 

پاس‌داشت ِ آن سرود ِ بزرگ است

که ويرانه را
به نبرد ِ با ويراني به پاي مي‌دارد.


لبي
دستي و چشمي
قلبي که زيبائي را
در اين گورستان ِ خدايان

به سان ِ مذهبي

 

 

تعليم مي‌کند.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت   توسط هومر هدایت زاده | 
بيتوته‌ی کوتاهي‌ست جهان
 
  در فاصله‌ی گناه و دوزخ
خورشيد
 
  همچون دشنامي برمي‌آيد
و روز
شرم‌ساری جبران‌ناپذيری‌ست.

آه
پيش از آن که در اشک غرقه شوم
چيزی بگوی

درخت،
جهل ِ معصيت‌بار ِ نياکان است
و نسيم
 
  وسوسه‌يي‌ست نابه‌کار.
مهتاب پاييزی
کفری‌ست که جهان را مي‌آلايد.

چيزی بگوی
پيش از آن که در اشک غرقه شوم
 
  چيزی بگوی

هر دريچه‌ی نغز
بر چشم‌انداز ِ عقوبتي مي‌گشايد.
عشق
 
  رطوبت ِ چندش‌انگيز ِ پلشتي‌ست
و آسمان
 
  سرپناهي
تا به خاک بنشيني و
 
  بر سرنوشت ِ خويش
 
  گريه ساز کني.

آه
پيش از آن که در اشک غرقه شوم چيزی بگوی،
هر چه باشد

چشمه‌ها
از تابوت مي‌جوشند
و سوگواران ِ ژوليده آبروی جهان‌اند.
عصمت به آينه مفروش
که فاجران نيازمندتران‌اند.

خامُش منشين
 
  خدا را
پيش از آن که در اشک غرقه شوم
از عشق
 
  چيزی بگوی!

                                                احمد شاملو - ۲۳ مرداد ِ ۱۳۵۹
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت   توسط هومر هدایت زاده | 

در فراسوي ِ مرزهاي ِ تن‌ات تو را دوست مي‌دارم.


آينه‌ها و شب‌پره‌هاي ِ مشتاق را به من بده
روشني و شراب را
آسمان ِ بلند و کمان ِ گشاده‌ي ِ پُل
پرنده‌ها و قوس و قزح را به من بده
و راه ِ آخرين را
در پرده‌ئي که مي‌زني مکرر کن.




در فراسوي ِ مرزهاي ِ تن‌ام
تو را دوست مي‌دارم.


در آن دوردست ِ بعيد
که رسالت ِ اندام‌ها پايان مي‌پذيرد

و شعله و شور ِ تپش‌ها و خواهش‌ها

 

 

به‌تمامي

فرومي‌نشيند
و هر معنا قالب ِ لفظ را وامي‌گذارد

چنان‌چون روحي

 

 

که جسد را در پايان ِ سفر،

تا به هجوم ِ کرکس‌هاي ِ پايان‌اش وانهد...




در فراسوهاي ِ عشق
تو را دوست مي‌دارم،
در فراسوهاي ِ پرده و رنگ.


در فراسوهاي ِ پيکرهاي ِمان
با من وعده‌ي ِ ديداري بده.

                                                 ارديبهشت ِ ۱۳۴۳

                                               احمد شاملو-شیرگاه

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت   توسط هومر هدایت زاده | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
اینجا ایران است... بیخود خودت را گول نزن ... مردم اینجا ارزش عاشق شدن را از دست داده اند...

نوشته های پیشین
هفته سوم اسفند 1388
هفته دوم مهر 1388
هفته اوّل شهریور 1388
هفته دوم خرداد 1388
هفته سوم اردیبهشت 1388
هفته دوم بهمن 1387
هفته سوم دی 1387
هفته اوّل دی 1387
هفته چهارم آذر 1387
هفته سوم آذر 1387
هفته دوم آذر 1387
هفته اوّل آذر 1387
هفته چهارم شهریور 1387
پیوندها
پروفایل من
قیصر امین پور عزیز
خروس خوان
من به ندرت پیش می آیم(ایمان کرخی)
ابر شلوار پوش نوشته مایاکوفسکی
یادداشت های نا تمام(طاهره)
یک تکه ریسمان لای دندانه های چرخ دادگستری (سعید رضادوست)
شاهگل(احمد باغشنی)
سلمان بیات
تنها توفان کودکان نا همگون می زاید
ابراهیم لگزیان(دست خودم نبود)
معصومه (نسیم )
یک دو سه اسلاید
قلمدانهای مرصع (فرانک خجسته طاهری)
خوابهاي كودكي(حسين ميثمي عزيز.از نيشابور به آبادان)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

منبع کد آهنگ مینوس